روزهای آخر خرداد ماه بود که پسرک به مادرش قول داده بود امتحانات خرداد ماه را به خوبی پشت سر بگذراد تا مادرش هدیه ای به او بدهد .خانواده ی آنها فقیر بودند و او ۴ - ۵ خواهر و برادر قد و نیم قد داشت پدر خانواده کارگر بود و او با حقوق کارگری کمی که داشت به سختی خرج خانه را در می اورد .

درس خواندن برای پسرک در محیط شلوغ خانه واقعا سخت بود ولی او خسته نمی شد و هر روز تلاش خود را بیشتر می کرد .

بالاخره روز موعود فرا رسید . پسرک همراه مادرش برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفت . وقتی کارنامه را دید از شدت خوشحالی دست مادر را گرفت و با او شروع به دویدن کرد و با هم می خندیدند حال وقت آن شده بود که مادر هدیه ای به فرزندش بدهد.

- خیلی خوشحالم عزیزم واقعا دستت درد نکند خیلی زحمت کشیدی.

- خواهش می کنم مادر وظیفه ام بود.

- حالا دیگه باید به قولم وفا کنم و هدیه ای بهت بدهم چی می خواهی.

- نه مادر هیچی نمی خواهم الان وضع مالی پدر خوب نیست ولش کن.

- نه پسرم من به تو قول دادم هر چی می خواهی بگو اگر در توانم بود حتما تهیه اش می کنم.

فرزند داشت با خودش فکر می کرد که چه بگوید خلاصه گفت:

- اگر امکان دارد امروز ناهار قرمه سبزی درست کنید اخه یکسال هست که نخوردیم.

- باشه عزیزکم .

مادر در دلش خیلی ناراحت بود چون نه گوشت داشت و نه به اندازه کافی برنج نمی دانست چه کند.خلاصه به خانه رسیدند مادر زود رفت به آشپزخانه دید مقداری سبزی و مقدار ناچیزی برنج که یک نفر هم سیر نمی کند دارد.با خودش گفت من به پسرم قول دادم و این ناچیزترین هدیه ای است که او در خواست کرده پس حتما باید درست کنم .

چادرش را به سر کرد و رفت با کلی عذر و خجالت از همسایه ها مقداری برنج و گوشت گرفت .

به خانه برگشت و دست به کار شد با همان مقدار موادی که داشت خوروشت قرمه سبزی ساخت که بویش تا هفتا کوچه آن طرف تر می رفت .پدر به خانه امد گفت:

- زن مگر ما گوشت داشتیم که قرمه سبزی درست کرده ای ما حتی برنج هم به اندازه کافی نداشته ایم چه برسد به گوشت.

(می توانید برای خواندن این تراژدی غمناک به ادامه ی مطلب رجوع فرمایید.)


ادامه مطلب